هی باران …
ببار …
من سفر کرده ای دارم که پشت پایش آب نریختم …!
کاش میدونستی …
اونی که نشسته …
همیشه خسته نیست !
شاید جایی برای رفتن نداره ...

بی خیال است،خیلی بی خیال...همان کسی که تمام خیال من است...

تنهایی من از اونجایی شروع شد
که ، میان این همه ” بود ”
منتظر یکی بودم که "نبود...."

اشک هایم را به نخ می کشم
و تسبیحی می سازم هزار دانه
تا با آن ذکر دلگیری ام از دنیا را برایت بگویم
خدایا میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم...دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد


میگوینــد: بــاران کــه میزنــد ,
بــوی ” خــاک “بلنــد می شــود…
امــا ,اینجــا بــاران کــه میزنــد ;
بــوی ” خاطــره ” بلنــد میشــود …!
ادامه مطلب...