گاهی وقت ها با خودم می گویم کاش می شد از روی دست خدا تقلب کرد و فقط یک ذره از فردا را دید.
همان روزهایی که می مانم میان رفتن و ماندن، گفتن و نگفتن، صبر کردن یا نکردن.
چه بلاتکلیفی تلخی می شود زندگی گاهی.
میان این همه علامت سوال که هر روز جلویم سبز می شوند. معطل می مانم که با این عقل ناقصم چه کنم. من که همه چیز را نمی دانم. هیچ کس نمی داند.
ترس از اشتباه همه وجودم را می گیرد. آن وقت است که دلم می خواهد شبی نصفه شبی آرام در اتاق خدا را باز کنم. پاورچین پاورچین بروم و دفترچه یادداشت هایش را از روی تاقچه بردارم.
نمی دانم، خدا که فقط مال ما نیست. شاید اصلاً کتاب قطوری باشد. نگاهی به آن کنم و با خیال راحت قدم بعدی زندگی ام را بردارم. چه خیال محالی است اما! بهتر است جای این همه ای کاش و اما و اگر، سرم به کار خودم باشد و با امید به فردای بهتر و لبخند رضایت خدا، تصمیم آخر را بگیرم و جلو بروم.
نشستن و کاسه چه کنم به دست گرفتن تا الان درد چه کسی را دوا کرده که من نفر دوم باشم؟ پدر همیشه می گفت: تنها درد مشترک همه آدم ها ندانستن است.
و زندگی، هنر کنار آمدن با ندانستن ها است. تکلیف هر کس را خودش روشن می کند.

نظرات شما عزیزان: