می خواهی قضاوتم کنی ؟
کفش هایم را بپوش
راهم را قدم بزن
دردهایم را بکش
سال هایم را بگذران
بعد قضاوت کن !
.
هنوز دلخوشم به “خدانگهدارش” ، اگر نمی خواست برگردد ،
اصراری نبود که خدا مرا نگه دارد
دلتنگــی هایــــَم را زیر بغـل زده اَم
نشسته اَم در انتظار ِ روز های ِ مبـادا !
سهم ِ من از تــو
همـین دلتنگـی ها ییست
که بی دعوت می آینـد
و …
خیال ِ رفتن نـدارند..
بــــــاور نمی كنم
اینگونه عاشقـانه
در مـن ، حبس شده باشی!!
بگو با چه جادوئی
مرا اینگونه نا عادلانه وقف خودت كردی؟
مدتی است دیگر از تهِ دل نمیخندم
فقط لب هایم
نقشی به نام لبخند را بازی میکنند
تا کسی نفهمد بی تو چه میگذرد

پنجره ی باران خورده ات را باز کن
چند سطر پس از باران
چشم هایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده
دلم برایت تنگ است

وقتی نــیستی این روزها همینطور کش می آیند
این ثانیه ها عبورشان را
به رخ آدم میکشند
و این شب ها ظلمتشان را
شاهزاده ی تمام قصه هام که باشی
باید برای شاه شدن
زنی را انتخاب کنی
که ملکه ی تمام قصه هایت شود
زیبایی زن و مرد بودن به باهم بودنشان است


همین که
قاصدکی
را
فوت کنی
تا عطر نفسهایت
را با خود بیاورد
برای دلم کافیست
گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم
نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم
فقط احمقانه سکوت می کنیم..

نظرات شما عزیزان: